تابستان۸۹ و اردوگاه شیخ بهایی کمیته امداد

تصویر_شاخص_نوشتار_ها

زمانی که در۱۶سالکی سال اول دبیرستان بودم و به هیئت فاطمه الزهرا(س) میرفتم.

طلبه ی جوانی به نام سیدحمید از بزرگ ترهای هیئت بود. که جذابیت فوق العاده ای میان نوجوان ها داشت.

و من همیشه پیش خود و دوستانم او را تمجید میکردم که بهترین کار فرهنگی را او انجام میدهد که بچه ها رو دور خودش جمع میکنه و باهاشون حرف میزنه.

صفای فوق العاده ای داشت.

و هنوز اون شعری که تو هیئت میخوند یادمه.”بچه های هیئت ما باصفا و مهربون…..”

هنوز یک سالی از تاسیس هیئت فاطمه الزهرا(س) نگذشته بود که دیدیم سیدحمید دیگر پیداش نیست.

با خبر شدیم که ازدواج کرده و به تهران رفته.

من هم که زیاد سنی نداشتم پیگیر نشدم تا اینکه۲سال بعد که مسجدامام معتکف بودم باتعجب فراوان سیدحمید رو اونجا دیدم و شروع کرد برامون حرف زدن تازه اونجا فهمیدیم آقا خافظ کل قرآن بوده و ما نمیدانستیم رتبه۵۸کنکور سراسری بوده و رفته است دانشگاه شریف رشته کشاورزی درس خونده و بعد از یک ترم که فضای دانشگاه رو متناسب نمیدیده دانشگاه رو ول کرده و راهی حوزه شده و …

این بار که در اعتکاف او را دیدم هنگام نمازشب خیلی گریه کردم و به حال خودم افسوس می خوردم که ما این همه ادعا داشتیم و پیش خودمان فکر میکردیم کاری برای رضای خدا انجام دادیم این دیگه کیه. در وافع پی بردم کسانی هستند که فوق العاده بیشتر از من کار میکنند و ما حسابی تنبلی کردیم.

شماره ی منزلش را گرفتم اما آن زمان موبایل نداشت.

و متاسفانه باز هم بعد از آن دیدار با او رتباطم قطع شد. اما همیشه دعاش میکردم و از او پیش دوستان یاد میکردم.

روزی یکی از بچه های هیئت به نام صالح سلیمان پور دیدم دارد در مورد همین سیدحمید صحبت میکند که معاون پرورشی مدرسه امیرالمومنین بوده است و به دلیل اختلافاتی امسال دیگر اونجا نیست.

و از قضا فهمیدم شماره موبایل سیدحمید  رو داره و شماره سیدحمید رو ازش گرفتم.

اما چون میترسیدم مرا نشناسد و به یاد نیارد زنگ نزدم.

تا روزی که در حال اسم ام اس دادن به چندتا از دوستان بودم و اشتباها به سیدحمید اس دادم.

و او جواب داد کیستی؟

من هم گفتم اگر شما سیدحمید  من عمادطیبی هستم از هیئت فاطمه الزهرا

دیدم بلافاصله زنگ زد و با احوالپرسی گفت خوب بچه ها چطورن و اون رفیقت چطوره و…

بعد از این تماس گه گاهی اس میدادم و او هم اس میداد. اما بازم او را نمیدیدم.

تا اینکه اوایل تابستان۸۹ بود و به دلیل مسائلی که برایم پیش آمده بود. تصمیم گرفته بودم ارتباط با عده ای از دوستان نه چندان سودمند رو کم کرده و با هرکدام از کسانی که میشناسم که برای حال معنوی ام مفیدند ارتباط برقرار کنم.

در این راستا اس ام اس دادم به سید حمید که دلم براتون تنگ شده و میخوام ببینمتون.

اون هم زنگ زد و گفت اصفهانم و تابستان رو روحانی اردوگاه شیخ بهایی هستم.و شبانه روز اونجا کار میکنم.

من هم آدرس رو گرفتم و بعد از چندسالی که او را ندیده بودم.

بدون خجالت رفتم اردوگاه و او را ملاقات کردم. حسابی تحویل گرفت و وقتی من هم از فعالیتهام البته تنها در زمینه ی علمی و نظرات دینی ام به او گفتم حسابی مشتاق شد.

و مایل بود مرا بیشتر ببیند و من هم در برنامه خود گنجاندم که هفته ای ۱ روز بروم آنجا.

اردوگاه شیخ بهایی مربوط به کمیته امداد بود که هر هفته از یک  یا چند استان کشور نوجوان های تحت پوشش کمیته امداد به عنوان اردو آنجا می آمدند.

زمینه فوق العاده مسائد بود تا با این عزیزانی که رنجدیده دنیا هم بودند ارتباط برقرار کنی و انس پیدا کنی.

نمی دانم چه شده بود که هر هفته که اونجا بودم این بچه ها حسابی جذب ما میشدندو سوال می پرسیدند.

و از اون بیشتر همه شیفته و عاشق سیدحمید ما می شدند که حالا روحانی کاملا پخته و باتجربه ای شده بود.

یادم نره اینجا بگم دوباره چیزهای جدیدی از سیدحمید فهمیدم.

اینکه دان۲تکواندو دراه الانی پایه۱۰ حوزه میخونه . دکترای غیر حضوری فقه در دانشگاه امام صادق میخونه.

و ۲سال سیستان و بلوچستان بوده.

وقتی باهاش صحبت میکردم و اس میداد هربار متوجه میشدم که چقدر نظرات او با من نزدیک است.

و در اطرافیان او هم این نزدیکی نظرات رو با اون نمیدیدم.

بیشترین گروه از بچه ای کمیته امداد که شخصا باهاشون خیلی حال کردم و ارتباط برقرار کردم.

گروهی از بچه های تهران بودند.

که چون اردوشون تو ماه رمضان و۱۰روزه بود و خیلی هم میخواستن من بیام پیششون۳بار آمدم پیش شون.

و یک شب تا صبح هم باهاشون تو اتاقشون حرف زدم.

یکی شون رضا نامی بود که فوق العاده باهوش بود سال دوم ریاضی بود و معدل بالای۱۹ و اطلاعات علمی خیلی خوبی داشت اما عمل قلب وشش داشت که میگفتن احتمال مرگ داره و من که اون رو خیلی دوست داشتم حسابی براش در شبهای قدر و.. دعا کردم و میکنم تا عملش به سلامتی انجام بشه.

دیگری محمداسدیان نامی بود که تنها کسی بود که شماره موبایلم و حتی خانه رو بهش دادم.

و اصلا فکر نمیکردم دیگر تماس بگیره اما حسابی از معرفتش حال کردم که الان هم هر هفته ۲ یا۳پیامک حداقل میده و جالبه بدونید این وبلاگ رو برای اون زدم تا بتونم حرفامو از طریق نوشته ها براش بنویسم.

و اون منو بشناسه و براش خاطراتمو بگم و دردودل کنم.

یادم نره یکی از بچه های کمیته امداد که از گچساران استان فارس بود رتبه۳۶کنکور شد.به نام فردین ترک فر

و اون روز حاج آقای درخشان منو خواست که بشینم با او صحبت کنم تا برای انتخاب رشته اش تصمیم بگیره.

من هم بیش از۲ساعت مداوم با او حرف زدم.

و هرچی از دانشگاه بود براش گفتم و چون میدونستم در آینده یک چیزی میشه براش فضای سکولار دانشگاه رو توضیح دادم تا ذهنش روشن شه و  توضیحات زیادی هم در مورد اینکه چرا من فلسفه و فیزیک رو با هم میخونم براش دادم و مراتب علم رو براش ترسیم کردم.

و در آخر تصمیمش بر این شد مکانیک شریف بخونه.

خاطرات و تجربیات بسیار ارزشمندی رو این تابستان کسب کردم.

از خدا مسئلت میکنم همه ی این بچه های نازنینی که دیدم بهشون معرفت و بصیرت عطا کنه.

Share:

ارسال یک در تیکت پاسخ جدید آمد

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها